فرگرد

ما آویختگان...

عصر که می شد پیرمرد بی حوصله صورتش را می خاراند و می گفت:«این خسروی الدنگ کی می خواد یه سری به این قناتا بزنه، هیچی نموند از اون باغچۀ بی صاحب.» و بعد سیگاری می گیراند و حواسش می رفت پی این که: «قمر از وقتی فهمید کلید خونۀ امیر آباد و می ذاریم پشت آجر کنار در، هر شب که بی جا بود هوار می شد اون جا. ژینت هم یکی از همون شبا قمرو که دید، بی صدا گذاشت و رفت... اون قمر نشمه هم رفت، هوا برش داشته بود، خیال می کرد عاشقش شدم، حوصلۀ این گوهرم که نداشتم... حالاشم ندارم که مرده.»

 

دراز می کشم و سرم را می گذارم زیر میز و خیره می شوم به بازی نور که از پنجره می تابد به شیشۀ کتابخانه و پخش می شود روی دیوار. مثل تمام سی پاییزی که یادم مانده... مثل تمام سی پاییزی که در راه است.

چشم ژینت هم انگار بیش تر از پیرمرد همین بازی های نور پاییزی را گرفته بود که حتماً آن  وقت ها که عموها نبودند و خانه هنوز خانه بود، از شیشه های فیروزه ای بالای در می تابیده روی چلچراغ و پخش می شده توی خانه. مهتاب می گفت این ها را. نامۀ ژینت را که دست و پا شکسته ترجمه کرد، گفت:« نوشته دلش برای عمارت کاشان تنگ شده فقط.»

 

پیرمرد، پدربزرگم بود. پارسال مرد. خوب شد که مرد. حضرت والا پدرم هم که بمیرد سبک تر بشوم شاید. کلافه ام کرده بود دیگر سفرهای زمانی اش که روزی مایۀ سرگرمی ام بود. یک روز بهادر خان طبیب می شدم و یک روز تقی پیشکارش. رفته بودیم کاشان که مرد.

پدر و عموها پای بساط عرق خوریشان نشسته بودند و مثل تمام این سی سالی که به یادم مانده به سلامتی سی سال گذشته مِی می زدند. پدربزرگ هم یکی از آخرین تکه های میراث پدری اش را گرفته بود دستش و زیر و رویش می کرد. دوربین سیاهی با حاشیه های طلایی که می گفتند   اقبال الدوله، پدرش، از یکی از بی شمار سفرهایی که رفته بوده سوغات آورده است. این را هم می گفتند که اقبال الدوله عصرِ روزی در چهل سالگی اش ناگهان هوای سفر کرد و دیگر تا دم مرگ هیچ کجا بند نشد.

دوربین را گذاشته بود روی زمین و نیم ساعتی می شد که به قابش ور می رفت.از همان کنج اتاق زل زده بودم به حرکاتش و او سرش را هم بلند نمی کرد حتی. سال ها بود که دیگر سنگینی هیچ نگاهی را حس نمی کرد. که می داند؟ شاید روزی کسی چنان نگاهی بر او انداخته بود که سنگینی آن خیرگی هر نگاهی را بی اعتبار می کرد.

به لرزه که افتاد و قلبش را که گرفت، جُم نخوردم از جایم. فقط پدر را صدا کردم و به جان کندنش چشم دوختم. بعد هم که رفتند همان جایی که نشسته بودم، دراز کشیدم و زل زدم به سقف. فقط صدای گریۀ عمو خسرو می آمد.غلت زدم و ذوربین و قابش را برداشتم و برگشتم سر جایم. پیرمرد گوشۀ قاب را خراشیده بود پی چیزی شاید. چاقویم را درآوردم و انداختم زیر قابش و بلندش کردم.

نامه که بیرون افتاد، منتظرش بودم. از همان موقع که چاقو را گذاشتم روی لبۀ قاب می دانستم انگار. از همان لحظه که غلت زدم، از همان لحظه ای که پدربزرگ را دیدم که با دستان لرزانش افتاذه به جان قاب.

 

پشت به پشت میراث بر پیمان شکنی پدران که باشی و در هراس دشنه ای که هر زمان و از هر سو بر جانت نشیند، دیگر چه اهمیتی دارد که بدانی چون اتابک از سفر دوم فرنگ بازگشت   اقبال الدولۀ کاشانی نزد او بازگفت که چگونه هنگامی که شاه در اروپا بوده، در تهران تنی چند از درباریان انجمنی ساخته اند و عهد نهاده اند به برانداختن اتابک برای رهایی مردم از قحطی و وبا و پیمان نوشته اند و سوگند یاد کرده اند. چه اهمیت دارد که بدانی اقبال الوله پیکره ای هم از  پیمان نامه به اتابک می دهد و سپس نزد دیگران بهانه می آورد که کیفش گم شده و دیگری آن را یافته و به اتابک رسانیده است. چه فرقی می کند که اتابک چه بر سر سوگند یاد کردگان می آورد.

 

نور که می رود و سرم را که بلند می کنم، هراس آن که شاید دورِ خیانت پیشگیِ من رسیده باشد، راه نفسم را می بندد. دلخوشم به این که حسابم را جدا کرده اند از این طایفه که به قول حضرت والا خیانت هم جَنَم می خواهد و آن طور که می گوید سهمی نبرده ام از میراث نیاکان انگار، نبرده ام شاید که هنوز از مسخ بازی های نور که رها می کنم خودم را، فریاد تمام این سال ها را دوباره فریاد می زنم، حتی اگر به همین نیمچه مردانگی که خودم دست و پا کرده ام هم امیدی نگذاشته اند که بماند.

فرقی نداشت نامه را برش گرداندم همان جا زیر قاب و دوربین را گذاشتم روی چشمم و خیره شدم به سقف.

 

   + ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()

نواهای بی اثر

 

«نواهای بی اثر» اثر توماس هاردی

این شعر در سال 1868 سروده شده و برای نخستین بار، در سال 1898 به چاپ رسید:

در آن روز زمستانی،

مانده بر پای، در کنار برکه ای بودیم،

خورشید، شرمسار از ملامت خداوند، گویا،

ز رخسار پریده رنگ نور می پاشید

و برگ هایی چند، رها شده از بازوان تک درختی، خاکستر رنگ،

بر تن گرسنه ی خاک، آرام خفته بودند.

و چشمان تو بر من، به سان دیدگانی که در مانده،

بر معماهای ملال آور سالیان پیش، پرسه می زدند.

واژگانی چند، در میان من و تو

گامی پیش و گامی پس، بازی می کردند و

لحظه لحظه رنگ باخته، در عشقمان

بی خویشتن، هستی ز کف می دادند

لبخند لبانت، مردنی ترین حضور اکنون است

زنده بدان بس که نیروی مرگ یابد

و لبخندی تلخ، دامن گسترد، همان دم

چنانکه پرنده ای شوم یک بال خویش را

تا آن هنگام، عبرت های فریفته ی عشق

و تاب و تب امواج بیمار و بی صحّت روزگار، در دیدگانم ترسیم می کنند

چهره ی تو را و آفتابی را که نفرین شده ی خداوند است، قامت درختی را

و آبگیری را که محصور در بی رمقی برگهای خاکستری است

 

 

 

 

   + ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۱
comment نظرات ()

به محبوب شرمگین

 اندرو مارول(1681)  

اگر ما به کفایت زمان و جهان می داشتیم

 

این حجب تو، بانو، جرمی نبود

 ما می نشستیمم و می اندیشیدیم که در کدام مسیر

گام بزنیم و روزهای بلند عشقمان را چگونه سپری کنیم

تو در کنار دسته های سرخپوستان

 به جستجوی یاقوت می رفتی: و من با جزر و مد

 ناله سر می دادم. من باید

 ده سال پس از طوفان ترا دوست می داشتم

و تو اگر مایل بودی، عشق مرا رد می کردی

تا آن گاه که قوم اسراییل به کیش یهود در می آمدند

 سبزینه ی عشق من رشد می کرد

 بزرگتر از تمام امپراطوری ها و آرامتر

 و صدها سال می ستاییدم

 چشمان تو را و نگاه خیره ات را

 و دویست سال تمام آغوش تو را تحسین می کردم

 و سه هزار سال دیگر باقی اجزای تو را می ستودم

و عمری را به ستایش هر عضوی از اعضای تو می گذراندم

 اما آخرین دوران نشانگر قلب تو می بود

چرا که بانوی من تو شایسته ی همه ی این تحسین ها هستی

 آیا من به عشقی کم تر از این تن در می دهم؟

 اما من همواره در پشت سرم می شنوم

 صدای بال های گردونه ی زمان را که به سرعت نزدیک می شود:

 و پیش از همه در برابر ما قرار دارد

 صحرای بی کران جاودانگی

 زیبایی تو دیگر پایدار نمی شود

 در سردابه ی مرمرین تو، به گوش نمی رسد

 آواز پر طنین من: پس کرم ها می کوشند

 که آن بکارتی را که زمانی بس دراز حفظ شده است

 و شکوه شگفت تو را بدل به غبار نمایند

 و همه ی هوس های مرا بدل به خاکستر

گور، قصری زیبا و خلوت و آرام است

 اما گمان نمی کنم که کسی در آن جا به آغوش کشیده شود

 پس اکنون که هنوز تصویر جوانی

 همچون شبنم صبحگاهی بر چهره ی تو نشسته است

 و روح خواهنده ی تو، بیرون می تراود

 از هر منفذی چون آتش

 بگذار تا آن دم که می توانیم لذت جوییم

 و اکنون همچون مرغ عشق هایی که آواز سر می دهند

 پیش از آن که ناگهان زمان ما بگذرد

 تا این که افسردگی با نیروی آهسته پژمراندن خویش سر رسد

 بگذار همه ی نیروی خویش را به حرکت بیاندازیم و همه ی

 شیرینیمان را، به رقص درآوریم

 و اشک شادی بریزیم در کشاکش های سخت

 در طول دروازه های آهنین زندگی.

 پس، هر چند که ما توان متوقف ساختن خورشیدمان را نداریم

 تا هنوز می توانیم او را وادار به حرکت کردن نماییم.

 

 

   + ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

 

هیچ کاری نمی کنم . منتظر خلق هیچ چیز نیستم . دارم نگاه می کنم . چون پای باران در میان است ، با همه چیز صلح می کنم .

   + ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۳
comment نظرات ()

 

بختک و کابوس های شبانه در عهد عتیق(اشعیا ۳۳) در لی لی سو و لی لیس تجسم می یابد و نیروهای اهریمنی است که در کمین مردم می نشست.

از این اهریمن در زبان عبری با واژه ی رابهی یاد می شود و این همان نیرویی است که در سفر تکوین قابیل برادر کش را بر راه هابیل قرار داد. بقایای چنین باوری در ایین یهود در موجودی به نام رابیسو( یعنی چندک زن خبیث) تجسم می یابد که خاستگاه کابوس و بختک های شبانه بی تردید نمادی است از وجدان آشفته...

   + ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

همه در یک ردیف

حصیر های تاتامی

به ماه چشم دوخته اند!

   + ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٩
comment نظرات ()

 

عماد خراسانی:

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی

ورنه غم نیست که در عشق رسوای جهانم!

   + ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

ای شهر پرازدحام

چنان آکنده از توهم و رویایی

که روز روشن جنی به رهگذری حمله می کند!

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
comment نظرات ()

 

معشوق من هزار تکه گشته و

گیسوانش هنوز میان انگشتان من تاب می خورند

معشوق من

 به کوه

به دریا

به جنگل چه گفتی

که هنوز پس از چندین و چند هزاره

از من تنها تو را به یاد می آورند؟!

   + ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳۱
comment نظرات ()

 

یک تن می میرد

دو تن می میرند

ناقوسهای روشن برای در گذشتگان...

   + ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد